حكيم ابوالقاسم فردوسى

105

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

آمدند . كاوه بر خروشيد و فرياد كرده ، مردم را به دادخواهى فراخواند . آنگاه چرمى را كه آهنگران هنگام كار مىپوشيدند ، بر سر نيزه كرد و خروشيد كه : اى نامداران يزدان پرست ، آيا در ميان شمايان كسى نيست كه آهنگ فريدون كند تا به نزدش رويم و گوييم كه اين ضحاك ، اهريمن و دشمن خداوند است تا مگر او چاره‌اى انديشد . پس كاوه كه جاى فريدون را آگه بود ، « 1 » سپاهى بسيار از مردمان گرد آورد و خود در پيش ، به همراه آن سپاه به سوى فريدون روانه گشت « 2 » . پس چون آن گروه

--> ( 1 ) - در مورد اين كه آيا كاوه عامل فريدون بوده است يا نه ، در شاهنامه و منابع ديگر مطلب روشنى ذكر نگشته است . قدر مسلّم اين كه درباريان ضحاك ، اين قيام كاوه را از همان آغاز با فريدون مرتبط مىدانستند - آنجا كه چون كاوه گواهى ضحاك را پاره مىكند و با خشم از نزد او مىرود ، ايشان به ضحاك مىگويند : سر و دل پر از كينه كرد و برفت * تو گفتى كه عهد فريدون گرفت شاهنامه ، ج 1 ، ص 45 ، بيت 243 . و خود كاوه نيز بعداً به مردم ابراز مىدارد كه محل فريدون را مىداند و ايشان را بدانسوى مىبرد : بدانست خود كآفريدون كجاست * سر اندر كشيد و همى رفت راست شاهنامه ، ج 1 ، ص 46 ، بيت 260 . ( 2 ) - در رابطه با قيام كاوه چند نكته لازم به ذكر است : الف - برخى از منابع بر آن هستند كه پيش از اين كه كاوه قيام كند ، بزرگان شهرها از ستم ضحاك به ستوه آمدند و با هم همسخن شدند تا كارى بكنند . پس انديشيدند كه كاوه را كه از مرگ دو فرزند داغ داشت ! « و در سخن گفتن گستاخ بود » بياورند و او را نماينده خود سازند و بدين سان به پيش ضحاك بروند و سخنان خود را بگويند . ر . ك . مسكويه ، تجارب الامم ، ج 1 ، ص 59 . نيز ر . ك . طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 1 ، ص 141 - 140 . ب - همچنين گفته شده كه چون كاوه با همراهانش از پيش ضحاك بيرون شدند ، همراهان كاوه از او خواستند كه خود ، به پادشاهى نشيند . ليك كاوه نپذيرفت و گفت : « من اين كار را نشايم ، زيرا كه من نه از خاندان ملك ام ، و پادشاهى كسى را بايد كه از خاندان ملكان باشد . من مردى آهنگرم ، نه از بهر آن برخاستم كه مملكت گيرم ، كه مراد من بدين ، آن بود كه خلق را از بيدادى ضحاك برهانم . » ر . ك . مسكويه ، همان ، ج 1 ، ص 59 - 58 ابن بلخى ، فارسنامه ، ص 35 نويرى ، نهاية الإرب ، ج 10 ، ص 149 بلعمى ، تاريخ بلعمى ، ج 1 ، ص 146 طبرى ، همان ، ج 1 ، ص 140 - 139 . بلعمى روايت مىكند كه پس از غلبه فريدون بر ضحاك ، اين كاوه بود كه تاج بر سر فريدون گذاشت . همان ، ج 1 ، ص 147 . ج - اما برخى بطور كلى قيام كاوه را به گونه‌اى ديگر نوشته‌اند . بلعمى مىنويسد : پس از اين كه دو پسر كاوه را براى ماران ضحاك بكشتند ! كاوه برخروشيد و مردم ستمديده را به دور خود جمع كرد و خليفه ضحاك در اصفهان را بكشت و شهر را بگرفت و خود ، به اميرى نشست . آنگاه خزانه و سليح برداشت و به مردمان بخشيد و خراج بستد . و پيروانش بسيار شدند . پس از سوى خويش نايبى در اصفهان گماشت و خود به اهواز رفت و نايب ضحاك در اهواز را بكشت و كسى را به جاى او گماشت . و از هر شهرى بسيار خواسته بگرفت و بسيارى نيز پيرو او گشتند . ضحاك كه در آن زمان به دنبال نشانيهاى فريدون به دماوند و طبرستان رفته بود ، چون از اين قيام آگاه شد ، سپاهى بزرگ به جنگ او فرستاد ولى كاوه ، ايشان را شكست داد و به رى تاخت . و چون مردم از او خواستند كه خود ، به شاهى بنشيند نپذيرفت و خواست تا كسى از خاندان شاهى بيابند . مردم نيز 2 ماه زمان خواستند تا كسى را از خاندان شاهى بيابند . در همان حال كه كاوه به رى آمده بود ، فريدون نيز پنهانى به رى آمد و چون كاوه خبر او را شنيد بفرمود تا او را طلب كردند و نزدش آوردند . پس كاوه تمام سپاه و خزانه را به دو سپرد و به فريدون گفت : « با ضحاك حرب كن تا او را بگيريم و جهان بر دست تو راست كنيم . » تاريخ بلعمى ، ج 1 ، ص 147 - 144 نيز ر . ك . طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 1 ، ص 140 - 139 . د ابن اسفنديار روايت متفاوت ديگرى در رابطه با قيام كاوه ذكر كرده است . وى مىنويسد كه چون فريدون به سنين جوانى رسيد ، مردم پيرامون او به دليل شهامت او به دو روى آوردند و با او به سوى ديه ماوجكوه در ناحيه لپور ( لفور ) سواد كوه رفتند . قوم اميدوار كوه ( اوميدواركوه ) و كوه قارن نيز به ايشان پيوستند و براى او گرزى به صورت گاو ساختند و مردم بسيارى از همه سوگرد ايشان آمدند و بدين سان فريدون با همراهانش به اصفهان رفتند و كاوه نيز در آنجا خروج كرد و به دو پيوست . تاريخ طبرستان ج 1 ، ص 58 - 57 . ح - اما نكته‌اى ديگر در باره قيام كاوه نظر خوارزمى است . وى كاوه و فريدون را يك نفر دانسته است و اين نام را به صورت « افريدون كابى » ذكر كرده است و معتقد است كه كابى ( كاوه ) لقب فريدون بوده است . ر . ك . مفاتيح العلوم ، ص 111 . گرچه خوارزمى هيچگونه توضيح ديگرى در اين باره نداده است ، و گرچه هيچگونه روايت ديگرى در اين باره ، اينك در دست نيست ليكن با توجه به اين كه از داستان كاوه هيچگونه ذكرى در اوستا و ادبيات پهلوى وجود ندارد و تنها در تواريخ دوران اسلامى از آن ذكر شده و با توجه به اين نكته كه فريدون تنها كسى است كه در دوره پيشدادى به لقب « كِى » يا همان كاوى ، كوى Kavi ملقب بوده است ( از جمله ر . ك . مسكويه ، تجارب الامم ، ج 1 ، ص 61 نويرى ، نهاية الإرب ، ج 10 ، ص 150 ) و نيز با توجه به شباهت واژه‌كاوى ، كوى Kavi با كاوه ( كابى ) مىتوان در اين باره اندكى تأمل كرد و آن را داستانى برساخته به دليل غلط خواندن اسم و لقب و برداشت ناصحيح از آن دانست . اگر چه اين امر مستلزم دستيابى به اسناد بيشترى است . و - در صفحات آتى و به گاه ذكر رويدادهاى شاهى فريدون ، باز هم از كاوه سخن به ميان خواهد آمد .